بهاربهار، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

زندگی مامانی

تکون های دختر مامان

دختر گلم دیگه داری کم کم بزرگ می شی و تکون هات یه حس خیلی خوب بهم می ده. تا یک هفته پیش تکون هات خیلی زیاد شده بود ولی حالا کم شده برای همین نگرانت شدم. دکتر هم نظر خاصی نداشت. داری واسه مامان ناز می کنی دیگه چون وقتی باهات حرف میزنم یه تکون کوچولو می خوری عزیز دلم. مادر جونت حسابی مشغول سیسمونی خریدنه. اینبار که رفتیم خونشون کلی وسیله دیگه خریده بود. دستشون درد نکنه. الان 29 هفته هستی وزنتم 1200 گرم هست که دکتر گفت نرماله. اینقدر دوست دارم ببینمت که بعضی وقت ها خودخواهانه می گم کاش هفت ماه که شد به دنیا بیایی. بابا جونت می گه من واسه همه چیز عجله دارم راست می گه.     ...
4 شهريور 1394

دومین سفر دختر گلم

اول از دخترم معذرت می خوام که نتونستم بیام و زودتر مطلب برات بنویسم راستش هم لپ تاپ و هم موبایل مامانی خراب شدن و هنوز فرصت نکردم برم درستشون کنم الانم از گوشی بابا جونت دارم استفاده می کنم. هفته پیش یعنی درست شب عید فطر برای عمه بهنازت خواستگار اومد و قول و قرار های عقدو هم گذاشتن. مبارکش باشه. روز بعد از خواستگاری هم بابا برای اینکه روحییه ای عوض کرده باشیم تصمیم گرفت بریم شمال، هوا اولش بارونی بود و وسط تابستون ادم احساس سرما می کرد ولی بعدش افتابی شد و هوا عالی بود. اولین بار بود که می رفتم نور هم خیلی زیبا بود و هم خوشبختانه هوا خوب بود ویلای ما درست روبه روی دریا بودو صبح با صدای موج دریا بیدار می شدیم. دست بابای گلت د...
5 مرداد 1394

دختر مامانی و بابایی

چند روز پیش که همراه بابا جونت رفتیم سونوگرافی دکتر گفت که کوچولوتون دختره.  خدا رو شکر، راستش با هر بار دیدنت اونم به کمک سونو بیشتر حست می کنم و برام مهمتر می شی عزیزم. با مشخص شدن جنسیت تو مادر جون شروع کرده به سسیسمونی خریدن. برای همین تصمیم گرفتم یک هفته برم خونه مادر تا در خریدها همراهیش کنم و نظر بدم. خاله طیبه و اراد جونم هم اومدن، دلم واسه اراد یه ذره شده بود، خاله فداش بشه. تقریبا همه چیزو خریدیم و یک سری دیگه هم سفارش دادیم. دسته پدر جون و مادرت درد نکنه. هنوز با بابا جونت روی اسمت به تفاهم نرسیدیم، راستش فکر نمی کردم که اینقدر روی تو حساس باشه. بگم ها خیلی دوست داره فسقلی من. دکتر گفت وزن...
12 تير 1394

اولین مسافرت

اولین مسافرت جوجه ی مامان یه مسافرت 2 روزه به اردبیل بود , خوب بود و خوش گذشت فقط وقتی رفتیم آبگرم و بهم گفتن نمی تونی بری داخل آب یکم نگرانت شدم که نکنه واست اتفاقی بیوفته و برای همین داخل آب نرفتم. چند روز پیش از مسافرت آزمایش کلی دادم و وقتی دکتر گفت قندم داره میره بالا و کبدم مشکل داره انگار که آب سرد ریختن روم, نمی دونم چرا ولی این روزا دلم خیلی نازک شده و اون روز خیلی خودمو کنترل کردم که گریه نکنم. حالا مجدد برام آزمایش نوشته و امیدوارم مشکلم جدی نباشه. نگرانه توام دوست ندارم از حالا اذیت بشی. راستی خاله طیبه 2 هفته خونه مادر بود و چون نتونستم برای دیدنشون برم ناراحتم, آخه دلم ...
27 ارديبهشت 1394

تست غربالگری

جوجه مامان تست غربالگری رو انجام دادم و خدارو شکر که سالمی عزیزم. تا قبل از اینکه این سونوگرافی رو برم, یکم دودل بودم از اینکه باردار شدم  ولی از وقتی موقع سونو دیدمت و دکتر می گفت این دستشه این پاهاشه و..... دلم محکم شد, کاش این ماههای طولانی زودتر تموم بشه و بغلت کنم, هر روز باهات حرف میزنم انگار هنوز نیومده شدی همدم تنهایی من. نمی دونم چرا احساس کردم دستای کوچولوتو برام تکون دادی ولی به بابا جونت می گم بهم می خنده. راستی دکتر گفت به احتمال زیاد دختر خانمی عزیزم. نی نی جونم دکتری مجاز شدم ولی رتبه مامان خوب نیست و خیلی امید به قبولی ندارم, مامان رو ببخش چون این مدت استرس کنکور و جوابشو ...
16 ارديبهشت 1394

سختی های دوران بارداری

نی نی جونم مامان شرایط سختی داره, معده درد شدید که باعث می شه نتونم چیزی بخورم, سردرد و حالت تهوع های شدیدم که دیگه از همه بدتر, امیدوارم این کم غذا خوردن منو ببخشی چون واقعا نمیتونم چیزی بخورم, همه فدای یه تار موهات . تو سالم به دنیا بیایی همه این سختی ها فراموش می شه.  راستش همیشه درک این جمله برام سخت بود که تا مادر نشی نمی تونی درک کنی که چه سختی هایی داره, الان دیگه درکش کردم, البته بازم نه کامل. اینقدر حالم بد بود تصمیم گرفتم چند روزی برم خونه مادر, خوب بود دیدارها تازه شد ارنیکا و نگار و مبینارو دیدم. ولی بازم حال جسمیم بده, امیدوارم که زودتر بهتر بشم. راستی مبینا به سن تکلیف رسید...
4 ارديبهشت 1394

اولین سونوگرافی

نی نی جونم بالاخره مامان موفق شد بره سونوگرافی, به خاطر تعطیلات عید یکم دیر شد ولی خوب خدارو شکر دکتر گفت تا اینجا که همه چیز خوبه . راستی صدای قلبت رو هم شنیدم و تازه دارم حضورتو توی وجودم حس می کنم نمی دونم چرا هنوز باورم نشده منم دارم مامان می شم.  فقط مامان سرماخورده, خیلی نگرانتم که این سرماخوردگی من, اذیتت نکنه,  اخه یکم کم جون و بی حوصله شدم  و سرماخوردگیم شدیده. دوست دارم عزیزم.   ...
23 فروردين 1394

سیزده به در

روز 12 فروردین به همراه بابا جونت یه سفر یک روزه به همدان داشتیم که خیلی خوش گذشت و قرار بود از یه جاده زیبا بریم خونه مادر جون که متاسفانه جاده بسته بود و نشد. روز سیزده به در هم همراه مادر جون و پدر جون و خاله معصومه و عمواینای مامانی رفتیم بیرون , همه چیز خوب بود ولی مامان یکم زیاد بالا و پایین پرید وهمین باعث نگرانیم شد, چون تا اخر شب زیر شکمم درد داشت و حالم خوب نبود. راستی زن عمو برای من و عروسش دعا کرد که 2تا دسته گل سیزده به در سال بعد کنارمون باشن, البته از بارداری من فعلاً خبر ندارن.    ...
14 فروردين 1394

افتتاح وبلاگ

به نام خدا خدارو شکر می کنم به خاطر لطف بزرگی که به من و بابات کرد تا تو رو داشته باشیم. چند ماه می شد که تلاش می کردیم برای داشتنت ولی ماه قبل بالاخره لطف خدا شامل ما هم شد.(تاریخ دقیق 14/11/93) فعلا که  جز حالت تهوع هیچ حس خاصی که حضورتو درک کنم ندارم. بابا هم خیلی بیشتر از قبل هوای منو داره,  خدا تنشو سالم نگه داره و در کارهاش موفقش کنه. می گن همه رفتارها و کارهایی که من انجام می دم روی تو هم تاثیر داره برای همین خیلی نگرانم امیدوارم کاری نکنم که خودم و تو پشیمون بشیم. دوست دارم آدم پاک و خوبی باشی. دوست دارم نی نی عزیزم. از این دنیا یه بوسه  سفارشی به دنیای تو میفرستم.     ...
9 فروردين 1394